دنیای ما: هی هی هی...
عقب آتش: لی لی لی...
آتیش آتیش چه خوبه
حالام تنگه غروبه
چیزی به شب نمونده به سوز و تب نمونده
به جستن و واجستن تو حوض نقره جستن...
الان غلاما وایسادن که مشعلا رو بردارن
بزنن به جون شب ظلمت و داغونش کنن...
تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوش گله...
اینجا تو شهر ما...(آخ نمیدونین پریا)...
در برجا وا میشن ِ برده دارا رسوا میشن
غولاما آزاد میشن ِ ویرونه ها آباد میشن
هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذار...
پریا هیچی نگفتن پریا
مث ابرای بهار گریه میکردن پریا...
شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، هم پاي آواز مي زدن:
« ـ دلنگ دلنگ! شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلّي برنج تو آب كرد:
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين!
ما ظلمو نفله كرديم
آزادي رو قبله كرديم.
دنیای ما قصه نبود
پیغومه سر بسه نبود
دنیای ما عیون
هر کی میخواد بدون...
خداوندا :کسی از پشت پرچین نگاهم کرد
نگاهم کرد وبا افسون چشمانش سر به راهم کرد
سفر،غربت، اسیری دربه در بودن چه گویم
که تنها شوق ماندن در کنارم بی پناهم کرد
خداوندا :کسی از پشت پرچین نگاهم کرد
نگاهم کرد وبا افسون چشمانش سر به راهم کرد
سفر،غربت، اسیری دربه در بودن چه گویم
که تنها شوق ماندن در کنارم بی پناهم کرد

زندگی را دوست دارم
نه در قفس


عشق را دوست دارم 
نه در هوس 
تو را دوست دارم
تا آخرین نفس .!!
| چه خبر آوردی هان |
|
|
|
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟ |
باز این قصه پر شور دلم را تو بخوان حسرت راز دل کور شبم را تو بخوان گرچه فرجام ندارد دگر این قصه جاوید عجیب باز این نامه بنوشته به دنیای غمم را تو بخوان تا که با راز نگاهت به سر آید شب بی صبح دلم شبی از عشق بیا قصه پر شور دلم را تو بخوان




